تبليغاتX
تودشک
در جستجوی حسن یکشنبه پانزدهم آذر 1388 12:5 بعد از ظهر
   

  

اين متن يك فصل از كتاب "يك خانواده آمريكايي در جستجوي حسن" است كه در اين كتاب «ترنس وارد» با شرح سفر خاطره انگيز خود به ايران فرهنگ منحصر به فرد و گستره پهناور تاريخ ايران را رازگشايي ميكند. او و برادرانش در سال هاي 1960 در تهران بزرگ شدند، و حسن، آشپز و خانه نگه دار خانواده از آنها مراقبت كرد.

سي سال بعد ، وارد و خانواده اش كه هرگز حسن را از ياد نبرده بودند، در سفري طولاني و پرماجرا به جستجوي او و گذشته هاي دور خود پرداختند .

«ترنس وارد» همچنان كه ما را در سرتاسر سرزمين ايران با خود همراه ميكند غناي غير قابل تصور گذشته ايران را ژرف يابي ميكند و تضادهاي ريشه دار ميان ايران و همسايه هاي عربش را آشكار ميسازد.

«در جستجوي حسن» داستان خانواده اي است كه از آن سر جهان آمده اند تا با محبت و حق شناسي ، با مردم و خاك اين سرزمين تجديد عهد كنند.

خرد ، آگاهي و مهر پرشوري كه در لابلاي صفحات اين كتاب نهفته، فرد را تا آخرين صفحه به دنبال خد ميكشد.

«درجستجوي حسن» نگاهي دوباره به سرزميني است كه چه بسا آن را درست نمي شناسيم.

قرار ملاقات در تودشك

او خيلي مواظب ظاهرش است . در مهماني هاي خصوصي مثل اين گردهمايي خود را كمي آرايش ميكند . اما در محافل عمومي اينكار را نمي كند. ما ميگوييم خداوند صاحب حسن است و زيبايي را تحسين ميكند.

مريم صادقي، خانم سكينه صفايي، مادر آقاي خاتمي رئيس جمهور ايران را اينگونه توصيف ميكند.(15 ژانويه1998-روزنامه نيويورك تايمز)

هنگام صرف صبحانه كوين در حالي كه صداي خود را صاف ميكرد، خطاب به همه گفت: ميدانيد، من در هتل آپاداناي شيراز،خواب آنرا هم نمي ديدم اما اينجا....

مادرم سوال كرد : آيا هيچ فكر ميكردي به اين آرامي باشد؟

هتل را ميگوييد يا ايران را ؟

ايران را.

اصلا نمي دانستم چه انتظاري داشته باشم.

من هم همينطور . ميدانيد من.... كمي هراس داشتم.

كوين گفت: من ترسي نداشتم، مردم اينجا واقعا انسان را مبهوت ميكنند . منظورم حال خاصي است كه در من ايجاد ميكنند.

مادرم گفت : نصرالله آدم دلپذيرو قابل تحسيني است و كارآگاه كلوسو هم كم كم برايم دلپذير ميشود.

كوين گفت : اوه، كاملا موافق هستم،‌وقتي متوجه شويد كه چه كاري از دستش ساخته است و چه كارهايي از عهده او خارج ميباشد. او آدم سرگرم كننده اي است .

مادرم گفت : ما ميدانيم چه كارهايي از عهده او خارج است. عدم اعتماد به نفس او موجب ميشود كه وحشت و ترس بر او غالب شود .

كوين گفت : ميدانيد من از چه چيزي بيش از همه هراس داشتم ، رانندگي طولاني در اين ماشين هاي خاك آلود كثيف و بوگندو...

پدرم سرش را به علامت تصديق تكان ميداد. او سالها پيش بسياري از اين سفرهاي پر زحمت خود را به نواحي نفت خيز تحمل كرده بود.

كريس اضافه كرد :.... و پليس بدجنس.

مادرم گفت : در روزنامه نيويورك تايمز خواندم كه خانواده آقاي خاتمي اهل اردكان هستند . آيا ما نزديكي هاي اين شهر نيستيم؟

حدود سي كيلومتري اينجاست.

من خيلي دلم ميخواهد با مادر رئيس جمهور ملاقات كنم . شما چه فكر ميكنيد؟ آيا هيچ راه چاره اي دارد؟

بايد ببينيم آوو چكار ميتواند بكند.

بله ، او بايد كار اكبر را ادامه دهد.

كوين اشاره كرد: اينطور نيست، ما ميتوانيم مستقل عمل كنيم.

مادرم مصمم بود خانم سكينه صفايي مادر 78 ساله آقاي محمد خاتمي رئيس جمهور ايران را ملاقات كند . او ميخواست به خانم صفايي به خاطر داشتن چنين فرزند قابل تحسيني تبريك بگويد . مادرم احساس ميكرد كه اين موضوع خيلي طبيعي است كه او اشتياق و خوشحالي خود رادر مورد اقدامهاي اخير فرزند او براي ايجاد روابط حسنه با جوامع دنيا، در ميان بگذارد. بطور رك و ساده مادرم يك منطق كانزاسي داشت.

آقاي خاتمي در ماه اوت 1997 در حالي كه آتمسفري شبيه دوران كندي را با خود در ايران آورد با 70 درصد آرا، به رئيس جمهوري ايران انتخاب شد . او در حالي كه در ميان خانم ها و جوانان محبوبيت زيادي داشت، نمي خواست جهان را مانند آيت الله خميني به صورت تضادي بين شرق و غرب نگاه كند. او با تاريخ قبل از اسلام ايران، تشيع و فلسفه غرب تعليم يافته بود. انگليسي و آلماني را هم به طور سليس و روان صحبت ميكرد و 2 سال هم در شهر هامبورگ زندگي كرده بود . رهبري كه با اينترنت آشنايي داشت، و با فصاحب در مورد پيشرفت خانم ها و گفتگوي تمدن ها صحبت ميكرد . او مثل نسيم تازه اي بر تغيير در جهت بهبود اوضاع ايران بود.

آوو گفت : او خوب لباس ميپوشد . شما بايد كفشهاي چرمي او را ببينيد . اين كفشها نعلين هاي زمختي نيست كه ملا ها دوست دارند بپا كنند . ريش او هميشه مرتب است . همه او را دوست دارند.

در اول فوريه ، دو ماه قبل از ورود ما به ايران روزنامه نيويورك تايمز به نقل قول از او نوشت: ما به همه مردم جهان عشق ميورزيم و دلمان ميخواهد آنها هم ما را دوست داشته باشند. مهرباني و عشق بايد جايگزين رنجش و انزجار گردد. چندي بعد ، هنگام صحبت خود در راديو ايران ، از مردم خواست كه در هنگام سخنراني هاي عمومي او از گفتن شعار انقلابي «مرگ بر...» دست بردارند. او ميگفت: «من طرفدار زندگي هستم نه مرگ، خداي ما خداي مهرباني است.» مادرم پس از خواندن اين مطلب ، مصمم شده بود كه پيام تمجيد و ستايش خود را به مادر آقاي خاتمي برساند.

فقدان اكبر به شدت حس ميشد. آووي آرام ، شاعر مسلك و ميهن دوست ، ما را در برزخ نگه داشته بود. من دوباره به نقشه نگاه كردم . اردكان در 32 كيلومتري شمال يزد قرار داشت . ما در حالي كه به شهر گرد و خاكي ، متروك و خاكي اردكان نزديك ميشديم، مادرم از آوو براي يافتن منزل خانوادگي رئيس جمهور كمك خواست . اما آوو دوباره سخت گيرو لجوج شده بود . او گفت : نه، نه، نه! من آدرس منزل آقاي خاتمي را نمي خواهم بپرسم . امكان دارد پاي پليس مخفي و پاسدارهاي انقلاب به ميان بيايد!

كريس با عجله حرف او را تصديق كرد و گفت: حق با اوست . چرا بيخودي براي خودمان مشكل بتراشيم؟ مادر، آيا حتما بايد برويم؟ بهتر نيست به راه خودمان ادامه بدهيم؟

آوو ادامه داد: به علاوه ، ما قرار ملاقات نداريم، اينطور نيست؟

مادرم پاسخ داد: نه.

پس همينطور كه ميبينيد ، ما نمي توانيم برويم.

من به طرف نصرالله خم شدم و از او سوال كردم كه آيا ميتواند در اين مورد به ما كمك كند.

او در حالي كه خونسردانه به جلو خيره شده بود جواب داد ، بله البته.

راننده با حميت ما كه از مبارزه انفرادي مادرم لذت ميبرد، بدون توجه به اعتراض هاي آوو، از پنجره اتومبيل، يكي از عابرين پياده را صدا زد و از او سوال كرد . يك دانشجوي جوان، با دست اشاره كرد كه در آن بلوار خاك آلود بايد به طرف سمت چپ برويم.

نصرالله با سبيل كلفت خود، چشمهايي كه برق ميزد و ريشي كه دو روز بود اصلاح نكرده بود ، يك باره در ميان راننده هاي ديگر عزت و احترامي كسب كرده بود. در حالي كه ما سر چهارراه در مقابل چراغ قرمز توقف كرده بوديم، يك راننده تاكسي داد زد و به طرف راست اشاره كرد. ما به آن خيابان پيچيديم و بعد از 5 دقيقه به چهار راه ديگري رسيديم. آوو در حالي كه هيچ كس به حرف هاي او گوش نمي كرد، در حال اعتراض بود . نصرالله تصدي امور را به دست گرفته بود. يك راننده ديگر به جهتي كه تازه از آنجا آمده بوديم اشاره كرد. با شنيدن اين راهنمايي، نصرالله بالافاصله به سرعت در خيابان دور زد.

جلوي چراغ قرمز بعدي، نصرالله از پنجره به بيرون خم شد و يك حاجي پير را صدا كرد. او قبول كرد كه به ما كمك كند و براي اين منظور سوار شد. او مارا به طرف محدوده خشك و بدون درخت شهر، به طرف يك خانه آجري ساده راهنمايي كرد. پليسي در كار نبود و كسي در خيابان ديده نميشد.

مادرم از اتومبيل خارج شد و زنگ در را به صدا در آورد. آوو به اكراه به او ملحق شد تا كار ترجمه را به عهده بگيرد بقيه ما غير از ريچارد كه به دنبال آوو رفت، در اتومبيل به انتظار نشستيم.

در آهني سبز رنگ باز شد و يك خانم كه چادر سياهي بر سر داشت به مادرم خوش آمد گفت. در پشت آن خانم ساختمان كوچكي با يك بادگير نسبتا كوچك ديده ميشد. مادرم و آوو به داخل خانه رفتند . ساختمان درون ديوار آجري به نظر خالي از تجمل ميرسيد. پيش خودم فكر ميكردم كه چطور مادرم به درون حريم داخلي خانواده خاتمي قدم گذاشته بودو به آرزوي خودش دست يافته بود . در اين لحظه صميمي و بي آلايش، او به عنوان مادري كه هميشه به ايران عشق ميورزيد، به خانواده اي كه پسرشان راجع به شكستن انزواي جمهوري اسلامي از دنياي خارج از ايران صحبت ميكرد، ميتوانست آرزوي قلبي خود را ابراز  كند.

يك ساعت بعد ، مادرم از خانه خارج شد ، در حالي كه وزش ناگهاني باد صحرايي، چادر او را مانند بادبان كشتي به هوا ميبرد، وارد ماشين شد . حاجي راهنماي ما و نصرالله بسيار راضي به نظر ميرسيدند. او گفت كه خانم صفايي، مادر آقاي خاتمي در منزل نبودند، اما خواهر آقاي خاتمي به نام مريم خليلي از او پذيرايي كرده بود.

هر دو خانم با شفقت و اميد از صميم قلب با هم گفتگو ميكردند . مريم راجع به ايمان عميق ديني خود صحبت ميكرد . مادرم مريم و خانواده او را به خاطر خدمات اجتماعي آنها مورد ستايش و تمجيد قرار مي داد. آنها راجع به مسائل دنيا، بهداشت، خانه سازي براي افراد بي بضاعت، پسران جواني كه در جنگ ايران و عراق از دست رفته بودند و دعوت آقاي خاتمي براي گفتگوي بين المللي، بحث و گفتگو كردند.

مادرم از او درباره تربيت كردن بچه هايش سوال كرد. پسر بزرگ او در دانشگاه كار ميكند و سرپرست هيئتي بود كه هدف آن ايجاد وحدت بين شيعه ها و سني هاي ايران ميباشد. دختر بزرگ او مدير يك دبيرستان در شهر است؛ و پسر ديگرش مدير دبيرستاني در شهر لندن ميباشد . كوچكترين دخترش 16 سال داشت و هنوز دبيرستان را تمام نكرده بود. اتاقي كه مادرم و خانم خليلي در آن صحبت ميكردند، ساده و بسيار تميز بود . آنها روي يك فرش بر روي زمين نشسته بودند و چيزي كه بيشتر از همه بر روي ديوار هاي سفيد جلب توجه ميكرد عكس بزرگي از پسر سوم او بود كه در جنگ كشته شده بود.

مادرم گفت : پس فقط او هفده سال داشت. او هنوز در غم پسرش ماتم زده است. به او گفتم مطمئنا مرگ يك پسر بزرگ ترين قرباني اي ميباشد كه يك مادر ميتواند بدهد.

او ميگفت كه در در آن زمان يك گروه فيلم ساز آلماني براي فيلمبرداري از خانه و خانواده او آمدند. ميگفت: از آنها خيلي مهمان نوازي شد ، ولي انها از اعتماد ما سوء استفاده كرده ، به ما خيانت كردند و از ان فيلمها به طور نامطلوبي استفاده كردند.

مادرم ادامه داد: بعد، دختر خيلي زيبايي كه نوه اش بود وارد شد و از ما با بيسكوييت هاي هل دار و نارنگي پذيرايي كرد.

همانطور كه از آنجا دور ميشديم ، مادرم راجع به برنامه هاي خود با ديدار واتيكان شيعه ها صحبت ميكرد:

من در قم، چادر كامل سر خواهم كرد.

كريس كه هميشه در حال ترس بود به حالت مخالفي گفت : در قم چادر شما را من سرم خواهم كرد.

همانطور كه دور ميزديم ، من به آن طرف خيابان نگاه كردم. هنوز پليسي ديده نميشود . خانواده خاتمي زندگي ساده اي را انتخاب كرده بودند كه تغييري نويد بخش بود. اين برخلاف بعضي روحانيوني بود كه موفقيت هاي عالي وثروت تازه اي بدست آورده خود را به رخ ديگران ميكشيدند. در حالي كه نصرالله شروع به حركت ميكرد، به خاطر داشتن چنين مادري ، موجي از سربلندي و مباهات سراپاي مرا فراگرفت . به ندرت اتفاق مي افتد كه آدم ها ، شجاعت كافي پيدا كرده ، و پلي بر روي موانع بزنند. آنها ترجيح ميدهند بجنگند تا به ديگران اتهام بزنند . سم به درون روحشان نفوذ كرده و مثل سيمان سخت شده است . امتناع كردن از يك تكان جزئي خيلي آسان تر از كوشش براي رسيدن به همديگر و ايجاد دوستي و تفاهم ميباشد.

يك بار ديگر، مادرم به روش قدرمتند خودش به ما درس ميداد. اميد و آشتي قلب انسان را لبريز ميكند. هيچ هديه اي ارزنده تر از به خاك سپردن ترس نيست. خانم سه سيل ويليامز كشيش كليساي گلايد مموريال در شهر سانفرانسيسكو آن را عشق بنياني مينامد . انشاالله اگر ما حسن را پيدا كنيم، آماده چنين عشقي خواهيم شد.

جالب توجه اينجاست كه بسياري از افراد انقلابي ، منجمله رضا برادر كوچكتر آقاي خاتمي ، كه شب چهارم نوامبر1979 به سفارت آمريكا در ايران حمله كردند، امروز خواهان طبيعي شدن روابط ايران با آمريكا هستند. بيستمين سالگرد اشغال سفارت آمريكا نزديك ميشد. اصلاح طلبان در حالي كه احساس ميكردند تغييري رخ خواهد داد، خيلي آرام گام برميداشتند . از طرفي ديگر يكي از گروگان ها به نام بري روزن ديپلماتي كه تمام مدت 444 روز اسير شده بود ف به طور آشكار با عباس عبدي ، كسي كه او را به اسارت گرفته بود ، در پاريس ملاقات كردند. هر دوي آنها درباره آشتي ميان ايران و ايالات متحده صحبت ميكردند. هرگونه باز شدن درهاي سياسي جنبشي سريع و عظيم براي اقتصاد بيمار ايران خواهد بود .

چنين جنبشي عظيم، به طور وخيمي حقانيت جناح تندرو را به عنوان محافظين وفاداران با ايمان خود تهديد مينمايد . آنچه آنها ريسك از دست دادنش را داشتند، دليل وجودي رهبري آنها بود. نزديك دو دههف آنها مردم ايران را در مقابل شيطان بزرگ محافظت كرده بودند. شيطاني كه زماني يزيد شرير را كنترل ميكرد و زماني به صورت شاه در ايران شكل جسماني گرفته بود . اگر آنها با شيطان دست بدهند، چه اتفاقي رخ خواهد داد؟ اگر بر روي اين شكاف عظيم پلي زده شود، امكان زيادي وجود دارد كه آنها بايد سياست را كنار بگذارند و به مسجدها برگردند.

ما در جهت شمال اردكان به طرف نائين در حركت بوديم و هنوز راه زيادي به دهكده حسن در پيش داشتيم . در غرب ما، سلسله كوه هاي ترسناكي بوند كه قله هاي آن دندانه دار و مثل تيغ تيز بود. مجموعه انها به صورت گله استگوسورها (يكي از انواع دايناسورهاي علف خوار بودند كه در پشت خود دو رديف زوائد استخواني پهن و نوك تيز داشتند.) بود. در طرف راست ما، در طول افق شرقي صحراي نمك بي روحي به نام دشت كوير امتداد داشت. به قول رابرت بايرون صحراي بين يزد و اصفهان بيشتر از هر جاي ديگر كوير، وسيع تر، تيره تر و بي روح تر به نظر ميرسيد.

در كنار جاده ، به كاروان سرايي رسيديم و توقف نموديم. كاروانسرا در قرن هفدهم ميلادي ، در زمان پادشاهان صفوي ، به عنوان پناهگاهي براي كاروانهايي كه در جاده هاي تجاري صحرا رفت و آمد ميكردند. براي حفاظت از راهزنان ساخته شده بود........

بالاخره از سربالايي ها ، گردنه ها و پيچ هاي جاده گذشتيم و به شيب رو به پايين رسيديم . هنوز همه ما تا حدودي هيجان زده بوديم . از دور دهكده اي نمايان شد، من به نقشه مراجعه كرد و به خودم گفتم: اين ديگر كجاست؟ به اطراف نظري انداختم. طرف راست جاده، در فاصله خيلي دور ، آثار يك پايگاه نيروي هوايي ديده ميشد. طرف چپ چيزي نبود جز زمين بي آب و علف. فقط سوراخ هاي دهانه قنات آب با فاصله هاي مساوي در مسيري مستقيم خودنمايي ميكردند. ناگهان روياي همه ما به حقيقت پيوست . يك تابلوي فلزي سبز رنگ كوچكي در كنار جاده نصب شده بود و بر روي آن اين عبارت دلپذير به چشم ميخورد: تودشك-20 كيلومتر

هنوز نمي توانستيم باور كنيم. ماجراي هاي گذشته را با شادي به ياد مي آورديم : شوخي هاي فراوان در مورد خاطرات مادرم از سالهاي قبل ، ترديد هميشگي ما در مورد خاطرات مادرم از سالهاي قبل، ترديد هميشگي ما در مورد پيدا كردن قريه تودشك ، جر و بحث بر سر عقلايي بودن اين مسافرت. اما،هم اكنون، بالاخره به مقصد نزديك شده بوديم . آيا اين ده تودشك ، در ميان كوير، دور افتاده از همه جا ، همان قريه موطن حسن است؟ به هر حال بعد از اين همه راه، و بعد از اين همه سال ، بالاخره به اينجا رسيده ايم.

كريس با خوشحالي مادرمان را بغل گرفت و گفت : مامان ، تو حق داشتي.

مادرم در ميان فرياد شادي همه ما ، فرياد برآورد كه خدايا، هنوز نمي توانم باوركنم.

هيجان داخل ماشين وصف ناپذير بود . همه ما ، مثل كلاغ هايي كه در فصل جفت گيري قارقاركنان به پرواز در مي آيند فرياد خوشحالي سر داده بوديم.

همه به جاده خيره شده بودند. طولاني ترين بيست دقيقه عمرمان سپري شد و بالاخره، در آنجا كه در افق زمين و آسمان به هم ميرسند، به تودشك وارد شديم.

سعي كردم از به خاطر آوردن تعريف هاي حسن دهكده بومي او را شناسايي كنم. كلبه هاي كوچك خشت و گلي ، ديوار هاي خانه ها، رديف مرتب قنات و چاه هاي حفرشده، درب ورودي خانه ها، كوچه هاي خاكي. همه اينها با قصه حسن تطبيق ميكرد. اما از مزرعه سبز و باغ و ميوه و حصارهاي بلندي كه ساكنين ده را از هجوم قشقاييها حفاظت ميكرد و حسن با آب و تاب آنها را براي مان توصيف كرده بود، خبري نبود . فقط تعدادي كلبه نيمه خرابه در كنار جاده، كه حالا خيابان اصلي ده شده بود ، ديده ميشد . حتي يك ساقه علف به چشم نمي خوردو اثري هم از حيات نبود.

ريچارد سكوت را شكست و گفت : بد نيست از يك نفر بپرسيم . با هيجان ، همراه با دلواپسي ، جلوي يك دكان نانوايي توقف كرديم . جواني كه تمام سر و روي و لباسش آرد آلود و سفيد بود ، از مغازه بيرون آمد و سيگاري روشن كرد . ريچارد با فارسي شكسته خود پرسيد:

ببخشيد آقا،‌شما حسن و فاطمه قاسمي را ميشناسيد؟

جواب جوانك نانوا را آوو براي پدرم ترجمه كرد: همه تودشك پر از قاسمي هاست.

پدرم با تعجب گفت : همه تودشك

بله، در اينجا قاسمي ، اسم مرسومي است.

مادرم سرش را از ماشين بيرون آورد و با لحن التماس آميزي گفت: حسن و فاطمه.

جوانك گفت: حسن؟

مادرم: بله ، بله ، حسن و فاطمه قاسمي

جوانك با صداي افسرده اي جواب داد: آنها مردند.

ياس و نوميدي بر چهره مادرم سايه افكند. پدرم سرش را روي دو دستش قرار داد . ريچارد اصلا حركتي نكرد، انگار كه منجمد شده بود.

پسرك نانوا ، سرش را پايين انداخت و گفت : ببخشيد ، معذرت ميخواهم و به داخل مغازه اش بازگشت. جوانك حق داشت . تقريبا همه اهالي ده ، نام خانوادگي «قاسمي» داشتند و همه كمتر از بيست ساله به نظر مي آمدند. ادامه پرس و جوي ما در مورد حسن و فاطمه با نگاه هاي بهت زده و شانه هاي بالا انداخته شده ، رو به رو گشت . در اين ميان، دو جوان ديگر هم با قاطعيت تاييد كردند كه حسن و فاطمه مرده اند.

آوو گفت: ديگر كاري از دست ما ساخته نيست، خوب است از اينجا برويم.

كريس با ناراحتي اظهار كرد : شايد حق با آوو باشد ، ما سعي خودمان را كرديم، فقط حيف دير رسيديم.

آوو ادامه داد: آقاي وارد تا هوا تاريك نشده ، بهتر است به طرف اصفهان حركت كنيم، هنوز برنامه مفصلي در پيش داريم . بازديد از كاخ چهلستون...

پدرم در اين مورد ترديد داشت و نظر ما را پرسيد. كريس معتقد بود كه بايد برويم . كوين زير لب چيزي گفت كه درست نشنيدم. خود من اصلا نمي توانستم حرف بزنم و ابراز عقيده اي بكنم.

ما هنوز مشغول بحث بر سر ماندن يا رفتن بوديم . در اين هنگام مادرم درب ماشين را باز كرد و بيرون رفت. به مادرم نگاه كردم ، گاهمهاي آرام و مصمم او را قبلا ديده بودم. در وجود او اثري از شك و ترديد نبود و هيچ چيز و هيچ كس نمي توانست جلوي او را بگيرد . با وجود درد قوزك پاي شديد، از پياده رو خاكي عبور كرد و در حالي كه عكس سياهي را كه در سال 1936 گرفته شده بود به دست داشت به طرف اهالي محل مي رفت.

به هر كس ميرسيد، عكس را نشان ميداد و سراغ حسن و فاطمه را ميگرفت. كريس سر خود را از پنجره ماشين بيرون آورد و او را صدا كرد ، اما مادرم اعتنايي نكرد و به كار خود ادامه داد. من به ناچار از اتومبيل بيرون آمدم و به دنبال مادرم روانه شدم . وقتي به او رسيدم رو به من كرد و گفت : تري، من مي دانم آنها هنوز زنده هستند . نمي دانم چرا، فقط مطمئن هستم كه هنوز نمرده اند و بايد در همين حوالي باشند. مادرم كه ذره اي ترديد در وجودش نبود، با قاطعيت ادامه داد: حالا برو و به همه بگو ، من تا آنها را پيدا نكنم دست بردار نيستم و از اينجا نمي روم. وقتي به ماشين برگشتم و پيغام مادرم را به بقيه رساندم، جرو بحث ها بلافاصله خاتمه پيدا كرد. تكليف همه روشن شده بود . نصرالله ماشين را روشن كرد و يواش يواش به موازات مادرم در خيابان به راه افتاديم . سپس نصرالله رو به من كرد و گفت: ماشاالله خانم وارد خيلي قاطع و قوي هستند.

جواب دادم: بله ، خوب ميدانم.

ده دقيقه بعد ماردم در يك تعميرگاه دوچرخه،‌بر روي روغن هاي كثيف و سياه ايستاده بود و با مرد قوي هيكل و اخم آلودي كه ريش انبوهي هم داشت، مشغول صحبت بود.

كريس با طنز هميشگي خود گفت: خوب ، حالا بيا و درستش كن ، مامان داره با بروتوس ، رئيس قبيله حزب الله گفتگو ميكند.

آوو با لحن احتياط آميزي گفت : واقعا بهتر است از اينجا برويم.

كريس كه روحيه مادرمان را به خوبي ميشناخت گفت : نه خير، ما فعلا رفتي نيستيم.

صداي مادرم از دور به گوش ميرسيد: ببينيد آقا ، اين عكس مربوط به سي و شش سال پيش است . اين فاطمه و حسن هستند ، اين هم علي است كه در آن موقع تازه به دنيا آمده بود و در اين عكس توي بغل مادر بزرگش، خورشيد خانم است.  شما هيچ كدام از اينها را نمي شناسيد؟

                                        

كوين به ما گفت : نگاه كنيد، بروتوس با كنجكاوي و علاقه به عكس نگاه ميكند.

پدرم به شوخي گفت: خوب البته . برخورد با مادرت و ديدن همه ما هيجان انگيزترين واقعه چند سال اخير او بوده است.

بروتوس به داخل ماشين نگاهي انداخت . كريس راست ميگفت ، لقب با مسمايي به او داده بود . از روي اجبار دستي به او دادم . اما او بي اعتنا دوباره به عكسي كه در دست مادرم بود خيره شد. مثل اينكه در فكر فرو رفته بود . ناگهان اخم هاي او باز شد و انگشت خود را روي عكس گذاشت . ما از دور حدس زديم كه احتمالا كسي را تشخيص داده است . صدايش را مي شنيدم كه ميگفت : بله، خورشيد خانم، مادر فاطممه، منزلش همين نزديكي هاست، بفرماييد ، من شما را به آنجا ميبرم.

مادرم با هيجان ما را صدا كرد. همه از ماشين بيرون پريديم و به دنبال او روانه شديم . بروتوس فاتحانه به جلو ميرفت و بازوان خود را مثل پهلوانان نامي به جلو و عقب حركت ميداد. بچه هاي اهل محل مثل قارچ از اطراف سبز شدند . ديري نپاييد كه عده زيادي از خانه هاي خود در كوچه هاي اطراف بيرون آمدند و به جمع ما پيوستند. دقايقي بعد عده انگشت شمار ما به جمعيت انبوهي تبديل شد . از كوچه و پس كوچه هاي پيچ در پيچ خاك آلود رد شديم.

بالاخره بروتوس در جلوي خانه اي توقف كرد. شاخه هاي درخت انار از روي ديوار خانه به بيرون افتاده بود . بناي محقر خانه ، از پشت در ديده ميشد. روكار خانه از گچ سبز رنگ بود. بروتوس در آبي رنگ كوچك خانه را فشار داد تا باز شود. آن طرف حياط ، زن مسني با حيرت زدگي به جمعيت بيرون خانه اش خيره شد. قيافه اش كمي خواب آلود بود .روسري گرداري موها و قسمتي از صورتش را پوشانيده بود . سراسيمه به طرف ما آمد . بعد از لحظه اي مكث ، مادرم را تشخيص داد و بازوان خو را به طرف او گشود. كوين بهت زده به نظر ميرسيد. بروتوس عكس را در دست گرفت ، به مردم نشان داد و با مهارت نقال مآبانه ماجرا را برايشان تعريف كرد . خورشيد دست مادرم را گرفت و همه ما را به اهالي ده معرفي كرد . با هر كلمه كه از زبان خورشيد خارج ميشد: «مادر خانواده، پدر خانواده، پسر اول...» مردم هورا ميكشيدند . ما كم كم به حياط كوچك خانه وارد شديم . بالاخره فرصتي به دست آمد و مادرم سوال اصلي را مطرح كرد:

خورشيد ، حسن و فاطمه حالشان خوب است ؟ كجا هستند؟

خورشيد در حالي كه به درون اتاق ميدويد تا وسايل پذيرايي را فراهم كند ، جواب داد : بله ، بله ، خانم. همه خوب هستند . همه در اصفهان هستند.

مادرم ادامه داد : مهدي، علي ، آنها چطورند؟ خوبند؟

خورشيد: بله خانم ، همه خوبند ، همه اصفهان هستند.

من با هيجان از خورشيد پرسيدم كه ايا شماره تلفني از حسن دارد و او فورا شماره منزل آنها در اصفهان را به من داد.

من از پسر بچه لاغر اندامي كه كنارم ايستاده بود پرسيدم: اين دور و بر ها تلفن پيدا ميشود؟

پسرك به جاي جواب ، به طرف بروتوس اشاره كرد . بروتوس هم رويش را به طرف من برگرداند و گفت :«بفرماييد، برويم منزل ما ، ما هم همسايه خورشيد خانم هستيم . » من و كريس به همراه او روان شديم. تازه متوجه شدم كه اين آقاي اخمو چقدر قلبا انسان باصفا و با محبتي است.

وارد خانه او شديم، چند نفر روي دارهاي قالي بافي مشغول كار بودند . او تلفن را به من نشان داد. شماره را گرفتمم . مدتي زنگ زد. تا بالاخريه فاطمه گوشي را برداشت. بلافاصله صداي او را شناختم : الو ، فاطمه من هستم،‌تري.

تري؟

آره فاطمه ، بله تري هستم.

صداي فرياد فاطمه را شنيدم و سپس صدايي كه متوجه شدم گوشي تلفن از دست او به زمين افتاد. بعد از چند لحظه دوباره صدايش آمد:

تري، تري ، كجا هستي؟

فاطمه ما همين الان در تودشك هستيم.

راست ميگي؟ در تودشك چكار ميكنيد؟

آمده بوديم شما را پيدا كنيم. پدرو مادرم و همه  برادرهايم هستند.

راست ميگي تري؟

بله. باور كن ، راستي علي چطور است؟

همه خوبند، همه ، مهدي ، مريم ، احمد، مجيد، شما بايد حتما بياييد اينجا اصفهان پيش ما

بله فاطمه ، البته كه مي آييم.

زود بياييد ،‌هر چه زودتر

فعلا خداحافظ

من و ريچارد، خوشحال و خندان به منزل خورشيد برگشتيم و خبر مكالمه با فاطمه را به همه داديم . همه دوباره به نشانه شادي فريادشان بلند شد.

خورشيد خانم با وجود سن زيادش مسير پيچ در پيچ را به همراه ما آمد. پدرم با صميميت دست بروتوس را به نشانه تشكر و سپاسگذاري فشار داد. بالاخره همراه خورشيد و تعدادي از دهاتي ها به ماشين نصر الله رسيديم.

قاسمي ها ، خانواده گم شده ما ، در فاصله سه ساعتي بودند . در اصفهان ، در شهر فيروزه اي رنگ ، پايتخت شاه عباس كبير. هنوز آفتاب غروب نكرده بود كه به سمت اصفهان به راه افتاديم.

    

خيلي وقت بود دنبال اين كتاب بودم كه به همت يكي از دوستان اين كتاب رو تهيه كردم ميدونم حتما ازش خوشتون مياد . عيد همگي مبارك

التماس دعا

كي شعر تر انگيزد خاطر كه حزين باشد

يك نكته از اين معني گفتيم و همين باشد

از لعل تو گر يابم انگشتري زنهار

صد ملك سليمانم در زير نگين باشد

غمناك نبايد بود از طعن حسود اي دل

شايد كه چو وابيني خير تو در اين باشد

هر كو نكند فهمي زين كلك خيال انگيز

نقشش به حرام از خود صورتگر چين باشد

جام مي و خون دل هر يك به كسي دادند

در دايره قسمت اوضاع چنين باشد

در كار گلاب و گل حكم ازلي اين بود

كين شاهد بازاري وان پرده نشين باشد

آن نيست كه حافظ را رندي بشد از خاطر

كين سابقه پيشين تا روز پسين باشد

م.عموحيدري

toudeshk.ir

 

نوشته شده توسط مصطفی عموحیدری  | لینک ثابت |

شهادت امام جواد(ع) چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 7:25 قبل از ظهر
 

شهادت حضرت امام محمد تقی علیه السلام به ساحت مقدس امام زمان (ع) و برتمامی شیعیان تسلیت باد.

 

در محضر  امام جواد (ع)

امام جواد عليه السلام مى‏فرمايد:
 هر امتى، وقتى خودشان به كتاب آسمانى بى‏اعتنايى كردند، خداوند دانش كتاب را از آن‏ها باز گرفت; و آن گاه كه سلطه و رياست دشمنان را پذيرفتند، خداوند دشمن را بر آنان چيره ساخت.  
فروع كافى. جلد 8 . صفحه‏ى 53

 امام جواد عليه السلام درباره حضرت زهرا عليها السلام مى‏فرمايد:
«خداوند همواره در يكتايى و بى‏همتايى خود يكتا و بى‏همتا بود. پس از آن محمد و على و فاطمه عليهم السلام را آفريد ... و آنان را گواه در آفرينش موجودات گردانيد و اطاعت ايشان را در ميان تمام مخلوقات جارى ساخت و امور آنان را به ايشان واگذارد. پس آنان حلال مى‏كنند آنچه را بخواهند و حرام مى‏كنند آنچه را بخواهند، ولى هرگز چيزى نمى‏خواهند، مگر اين‏كه خدا بخواهد.»
اصول كافى محمدبن يعقوب كلينى، ص 32

 حضرت «عبدالعظيم حسنى‏» از امام جواد عليه السلام ، از پدران بزرگوارش، از اميرمؤمنان ، عليه السلام، روايت مى‏كند كه فرمود:
براى قائم ما غيبتى هست كه مدت آن به درازا خواهد كشيد، گويى شيعيان را با چشم خود مى‏بينم كه همانند گله بى‏صاحبى كه در دشت و صحرا پراكنده شده به دنبال چراگاه بگردند، در غيبت او به جستجوى او مى‏پردازند و او را نمى‏يابند. آگاه باشيد كه هر كس بر آيين خود استوار بماند و در اثر طول غيبت امامش دلش را قساوت نگيرد، روز قيامت در كنار من خواهد بود.
صدوق،محمدبن على بن بابويه، ج 1، ص‏303

  و روایتی دیگر از امام جواد(ع) :
«كسى كه سرپرستى يتيمان آل محمد(ص) را ، كه از امام خود دورافتاده ، در نادانى خويش سرگرادن مانده و در دستان شياطين و دشمنان اهل بيت گرفتار آمده‏اند، به عهده گيرد و آنها را از چنگال دشمنان رهايى بخشد و از حيرت و جهالت‏خارج سازد و وسوسه‏هاى شياطين را از آنها دور كند و با دلايل پروردگارشان و برهانهاى امامانشان دشمنان اهل بيت را مقهور سازد، تا عهد خدا بر بندگانش را به بهترين شكل حفظ نمايد، برترى چنين شخصى بر ساير مردم از برترى آسمان بر زمين، و برترى عرش و كرسى و حجابها بر آسمان بيشتر است و او بر ديگر بندگان خدا فضيلت دارد همچنانكه ماه شب چهارده بر كوچكترين ستاره آسمان فضيلت دارد.»
الطبرسى، احمد بن على بن ابى طالب ، الاحتجاج ، نجف اشرف ، النعمان للطباعة و النشر، 1368 ه ق ، ج 1 ، ص‏9

 

نوشته شده توسط ترحیم و تبریک  | لینک ثابت |