Tourism In Toudeshk

سلام

خیلی وقت بود با شما مهربانان و همراهان عزیز این وبسایت ، دوستان گرامی، دلگرمی های ما صحبت نشده بود.

باید هزار بار خدا رو شکر گفت و همینطور صمیمانه ترین سلام ها و تشکر ها و خالصانه ترین بهترین ها رو به خاطر این همراهی مداوم پس از سالها برای شما عزیزان از خداوند متعال خواست.

چند ماهی هست که کمتر فرصت شده بنویسم و در خدمت شما عزیزان باشم . سعی و تلاش ما همیشه تهیه ناب ترین مطالب راجع به شهر زیبای تودشک بوده . امشب هم برای یک گلایه خدمت رسیدم. شرم دارم از بیان این مطلب شان دوستان ورای این حرفهاست.

چند مدتی هست سمپاشی ها به واسطه نظرات و انتقادات بی مربوط به ما افزایش پیدا کرده ، دوستان ما بارها در تبیین اهداف خودمون گفتیم در قاموس ما نام بردن از اشخاص حقیقی به هر طریقی خوب یا بد در این وبسایت نیست . ما وارد مسائل شخصی افراد نقطه نظرات اثبات نشده و حب و بغض های بین اشخاص نخواهیم شد. شاید انتقاد های ما از شهرداری و برخی ارگان های دیگه باعث شده برخی فکر کرده باشند می توانند در این محل هر نوع مساله ای رو مطرح کنند و ما هم دستاویز علاقه مندی های دوستانی که حتی حاضر نیستند نام خودشون رو مطرح کنند می شیم. صراحتا اعلام می کنم بنده علاقه ای به طرح این مسایل در رسانه ای عمومی ندارم . درسته سمت مطالب این روزها به طرف مطالب عمومی تر منعطف شده و بیشتر مسائل نامربوط به شهر در این روزها مطرح شده ولی مطالب طرح شده هم از بین هزاران مطلب به صورت جذاب ترین ها انتخاب شده و درج شده اند . طوری که دارای فایده و بهره علمی باشند.  هر مطلب درج شده در این وبسایت از جانب بنده جدای از تحقیقات چند روزه حداقل ۳ الی ۴ ساعت به صورت کامل برای طراحی زمانبر بوده و وقت و فرصت شما عزیزان برای ما همیشه محترم است.

بازم به خاطر این شکوه از دوستان عذرخواهی میکنم.

اما مطلبی که امروز نظر بنده رو جلب کرد و خواستم در این مورد کمی صحبت کنیم . تودشک از دیدگاه گردشگران خارجی و بازدید کنندگان از شهرماست . البته این رو هم بگم که جذابیت تودشک از نظر گردشگران خارجی به علت کویری بودن این شهر و همچنین مقبولیت این شهر برای گردشگران خارجی به علت اینه که این شهر رو به عنوان روستایی در دل کویر دوست دارند و همینطور تلاش ها و فعالیت های حقیقتا بی منت برادران جلالی در این شهر بوده که از چندین سال قبل تا کنون این صنعت فراموش شده در کشور رو در تودشک زنده کردند و به درستی تودشک رو به عنوان منطقه ای دوست داشتنی در ایران مطرح کردند. مطمئنا این افراد هم مانند ما همیشه سیبل حرف های بی دلیل و بی اساس مردمی هستند که تنها هدفشون سنگ اندازی جلوی کسانیه که با نیت خیر بدون هیچ چشمداشتی هدف ارتقاء سطح فرهنگی این شهر رو آرزو دارند هستند.

اما اگر بخواهیم دستاورد فعالیت های انجام شده که از اونها یاد شد رو ببنیم باید رجوعی داشته باشیم به وبسایت گردشگران خارجی و نظر اونها در مورد شهر تودشک که در زیر به 20 مورد از چند ده وبسایت طرح کننده این مساله می پردازیم. پیشنهاد می کنم تصاویر و مطالب رو در این وبسایت ها حتما پیگیری کنید . جذاب خواهد بود.

tourism in toudeshk

1-A day in the desert

http://blogs.crikey.com.au/back-in-a-bit/2010/07/21/a-day-in-the-desert/

 بقیه در ادامه مطلب

 

ادامه نوشته

سیروک

ای سیروکی خاشی تِندوروسی

ای سیرُکی خاشی تِندیرُسّی * داع کِر، گَو مو اَز زیمی، وِرُسّی (ای سیروک خوشمزه تندرستی  دعا کن که من از زمین بلند شوم.)

بی مِنَّت و مُزّ و تاو و پیچی * هِر جور، تِشی پَخُو، تِپیچی (بی منت و مزد و ماهیتابه می پزم هر طور شده تورا می پزم)

خُی پیلی حیلال و ذِکری اَلله * اَز گِندُمی «چوپونُن»، دُو مِن شاه ( با پول حلال و ذکر خداوند از گندم چوپانان دو به اندازه دو من سرپر )

اِهرینی و خُوی دو دَس اِگیری * هَه نی، دو سِه یاوَه،‌ تا اِبیری ( می خرم و با دست می گیرم و در راه بردن چند جا آن را به زمین می گزارم.)

هِر چِند گو، گِندُمُش گورونُو * بی ریگ و سیا گَه وُه، جووونُو ( هر چند که گندمش گران است بی ریگ و سیاه دانه است با کیفیت است.)

سَهمی سِن و گِندمی بیریشتَه * دِر ذِهنی خُوی، اَز دی، وَمنیویشتَه ( از گندمی که خریده ام به یاد دارم که سهم گندم لازم برای تهیه سمنو و گندم برشته را کنار بگذارم.)

خُوی هِمسایَه، دِر کیموش اِکیری * گِل دَس وَه، اِیاری و اِبیری ( با کمک همسایه در الک می ریزم و به عقب و جلو با دست حرکت می دهم.)

تا پوری و کوزِرُش، ایگیرشَه * جِم گِرتَه و اَز سِرُش،‌ ایریشَه ( تا آشغال ها و دانه های پوک آن گرفته شود و بعد از جمع شدن از سر آن ریخته شود. )

خُوی یَک لَگِن اُو خُنیکی کوری * وَختی گُو پاکُمنی کَه، شِشوری ( با یک لگن آب خنک بدون هیچ افزودنی پس از تمیز کردن آن را می شویم. )

پَشتی  بالابو ری وِر بیلِندی * یا دِر پالاویش و سُفرَه هِندی ( بالای پشت بام روی بلندی یا در آبکش یا سفره هندی (سفره نخی کلفت).)

هَه نی ،‌تا ریطوبَتُش، ایپَرَّه * نیم هِفتی گُو گِرتا،‌ ذَرَّه ذَرَّه ( می گذارم تا رطوبت آن از بین برود و زمانی که تا حدودی خشک شد و دانه دانه از هم جدا شد.)

دَسُّش گِل اِکیری و شُساجی * شیو لِو وَه،‌ هیزار شُکر،‌ اِواجی ( با دست کمی آن را جابجا می کنم و زیر لب هزار بار خدا را شکر می کنم.)

گَرت اَز سِر و دیمی اَهری دَسّی * خُوی دی گُو مِوا گیرِه، دو دَسّی ( گرد و خاک را از اطراف آسیاب دستی در حالی که باید آن را با دو دست گرفت.)

خُوی یَک جُلی هُشک، پاک اِکیری * هِر چِند گُو خُوی، هیلاک اِکیری ( بایک پارچه خشک پاک می کنم هر چند که خودم را با این کار هلاک می کنم.)

وَختی گُو می یَرتُو، نَرمو نَرمو * آرتُش میگیرِه،‌اَز اِند و اَز او ( وقتی که آرام آرام آن را آسیاب کردم آرد آن را از اطراف آن خارج می شود.)

یَک بار بی دِر کیموش اِریجی * تاوُش اِتی و دِرُش اِویجی ( یک بار دیگر آن را در الک می ریزم و آن را در الک می چرخانم و الک می کنم.)

یَک قابلُمه اُو میلیل،‌اِیاری * تاس و نیمَک و لَگِن گُو داری ( یک قابلمه آب ملایم می آورم تشت و نمک و لگن هم که دارم.)

یَک تیکَّه مِوا فَقط هیمیر کار * تا دی گُو مِوا،‌ ایگِرتَه تَیّار ( فقط یک تکه مایه خمیر نیاز دارم تا چیزی که می خواهیم درست شود.)

وَختی وِرُمِه، دو بارَه اَز نُو * یَک مُشتُش اِتی، وَلی نَه خُوی اُو ( وقتی که خمیر ور آمد (آماده شد) دوباره آن را با مشت ورز می دهم بدون اینکه آب اضافه کنم. )

از روغِنی خاش و اَز تُم و تال * هِر یا اِرَسی،‌ اِریجی،‌ یَک خال ( روغن حیوانی و انواع دانه های گیاهی (گنجد- سیاه دانه و ...) به صورت نا منظم کمی بر روی خمیر می ریزم. )

یَک تاوَه مِوا و یَک سِه پایَه * یَک کیلَک و یَک پَناه و سایَه (یک ماهیتابه و یک سه پایه نیاز دارم و یک گوشه و یک سایه )

خُب،‌ اُسمِه اَبی هیمِچّی سازُو * غِیر  اَز اَتِشُش، گوُ چون نیازُو ( خب حالا دیگه همه چیز آماده است غیر از آتشش که نیاز است آماده شود. )

یَک اِنجو شِوا،‌جَوون و خوش دَس * تا دِر پایی مو،‌ هَنیگَه دِربَس ( یک زن نیاز است جوان و خوش دست تا به پای من برای کمک من در بست بشیند.)

یَک اِنجو،‌ گُو نَقلَچوش، خاشُو * بیکار بُو و خُویُش نَواشُو ( یک زن که خوش صحبت باشد بیکار باشد و برای رفتن عجله نداشته باشد.)

یَک اِنجو، گُو مِهرَبون و وَس بُو * بی مِردی سِرُش، هیزار کَس بُو ( یک زن که دوست داشتنی و مهربان باشد در جایی که همسرش حضور نداشته باشد سر و سنگین و متعهد باشد. )

یَک اِنجو،‌ گُو فیس و وا نَکیره * یَک دِل بُو و پا وِه پا، نَکیرَه ( یک زن که مغرور نباشد یک دل باشد و پا به پا نکند (عجله نداشته باشد).)

یَک اِنجو، گُو مِهر، دِر دِلُش بُو * تا مِیوَه ای خوب، حاصِلُش بُو ( یک زن که مهر در دلش باشد تا میوه خوبی حاصلش باشد . )

یَک اِنجو، گُو راسّی راسّی جِن بُو * پیرو؟ بو، جَوونُو؟ بُو، مُسِن؟ بُو ( یک زن که راستی راستی زن باشد پیر است؟ باشد جوان است؟ باشد مسن؟ باشد.)

خُوی مای میرَه، یَک وِ دو نَکیرَه * خوی خُو میرَه ها هَتَه،‌ هَگیرَه ( با مادر زن دعوا نکند با خواهر زن ها بده بگیر داشته باشد. )

حَرفی هِمارُس، نَگیرَه دِر دِل * دُمباله ای حَرف وِل کیرَه، وِل ( حرف جاری را به دل نگیرد دنباله حرف بی دلیل را ول کند و پیگیر نباشد.)

مَچِّی رُو و خوب و با خیدا بُو * خُوش روجَه و اَهل و با نیما بُو ( مسجدی و خوب و با خدا باشد خوش روزه و اهل دل و با نماز باشد. )

شِو آینَه، سِری وِه خاک بِندَه * سِر خاک وَه بی جِهَت، نَخِندَه ( بعد از ظهر پنج شنبه به مزار گذشتگان سری بزند و سر خاک بی جهت نخندد.)

خَیاطی و کوک و کِولَه، زُمبَه * تا کار اِکیرَه آئیش، نَجُمبَه ( خیاطی و کوک و دوخت و دوز بلد باشد و به خاطر کار کردنش خودنمایی نکند. )

مِهمونی یی ما هُنَش، وِه یا بُو * خُوی پُخت و پِچ، آشنا شِوا بُو ( مهمانی ماهانه اش برپا باشد و با پخت و پز آشنا باشد.)

یَک وَعدَه اِگیر غَذاش آشُو * خُوی جیرَه با یَک رو بی، شِواشو ( یک وعده اگر غذاش آش باشد یک روز را هم با جیره با سر کند. )

هِم قَلیَه بیلَد بُو، رَسمی ساتُش * هِم چیزّالَه داربَه، دِر بَساطُش ( هم قلیه و هم چزاله  ( دو نوع غذا که با گوشت درست می شود ) را بلد باشد و داشته باشد. )

سال دو سِه وَعدَه، ماش و کَهماش * بِد نابُو، اِگیر ایریجَه دِر آش ( سالی دو سه وعده ماش و حبوبات اگر در آش بریزد بد نیست. )

خُوی اَرجِن و یَه، مییونَه داربَه * ایم ناوَسَه، دیم ناوا، نداربَه ( با ارزن و جو میانه داشته باشد و غذا را خوب و بد نکند که این را نمی خواهم آن را دوست ندارد. )

از پِنجَش اِگِر طیلا ایوارَه * جِم کیرَه اِگِر نَبو، نَدارَه ( از پنجه اش اگر طلا ببارد آن را جم کند و اگر نباشد قناعت کند. )

راسّی چه مِوات و نَقلی چه بی؟ * از کیم نی اِوات و حَرفی کی بی؟ ( راستی چه می گفتم و نقل از چه چیزی بود ؟ از کی می گفتم و حرف چه کسی بود؟)

از بابَتی ویر و هوش، لِنگی * هِر چِند گُو، از زیوو، زیرِنگی ( هوش و حافظه ام لنگ می زند هر چند زرنگ و تیز و بزم. )

تَختَم وِه نَنِن، گُو بی حیواسی * وِسکُم گُو خُورِندَه و چیلاسی ( مرا به تخته نگذارند که حواس ندارم از بس که می خورم و نمی توانم خودم را کنترل کنم.)

اِی عِزَّت و اِتیباری شَعبون * اِی مایَه یی اِفتیخاری شَعبون ( ای عزت و اعتبار ماه شعبان و ای مایه افتخار ماه شعبان.)

تا ماهی بیراتی بی، گُشُم دارب * دِر خاکی قیناعَتی، خُوشُم دارب ( تا ماه آرزوی بعدی ام مرا نگه دار مرا با قناعت خوش و خرم نگه دار.)

آخِر، کارُمُم، هیمِش نَکرتَه * بارُم، هیمِشُم وِه یا، نَبَرتَه ( آخر کارم را هنوز تمام نکرده ام بارم را به صورت کامل نبرده ام.)

یَک مَشهَد و عُمرَه قَصد داری * قایدَش بُو نَشی شُو، اَز نَداری ( یک مشهد و یک عمره قصد دارم به احتمال زیاد نتوانم بروم توانایی ندارم.)

یَک دَسّ و نیما، بِه زور اِگیری * دِر کَفتَه داری، نیمام اِکیری ( یک وضو را به زور می گیرم نمازم را نشسته می خوانم. )

هِر چِند گُو، پیری و نداری * روزی خوری آفِریدیگاری ( هر چند که پیرم و فقیرم روزی خور آفریدگارم.‌)

صَی بار، اِگِر گُو پام ایلَخشَه * وختی مِنییهَ، خُویَش مِبَخشَه ( صد بار اگر پایم بلغزد وقتی مرا می برد مرا می بخشد. )

برگرفته از کتاب ای نارسینه اثر زیبا و بی نظیر جناب آقای محمد علی ابراهیمی انارکی

ای خدا

ای خدا

خُوی ویری تو،‌اِی خودایی عالِم * دِل خاشو گُو داره یارو هِمدِم (با یاد تو ای خدای عالم*دل خوش بود از حضور همدم)

دِل خاشو گو هِمدِموش خوداوو * تا زِندَه و مَحرِموش خوداوو ( دل خوش که همدمش خدا بود* تازندست محرمش خدا بود)

یَه وینُک اواجی غِم نداره * یَه بالی مَج مَنِم نَداره ( یک ذره در او غمی نباشد * بال مگسی منم ندارد )

از یایی گو اُوفتو بِریَه * تا یایی گو سِر وِ خاک سایَه ( از جایی که آفتاب برآید * تا جایی که سر بر خاک می ساید)

ای خالِقی اَور و وا و طیفُون * ای صاحِبی نِعمَتی فوراوون (ای خالق ابر و باد و طوفان * ای صاحب نعمت فراوان )

خُووم وَنَشو بیدون ذِکروت * از می هَنَگیر ذِکر و فِکروت ( خوابم نبرد بدون ذکرت * از من تو نگیر فکر و ذکرت )

قُربونُت ایشی گو چارَه سازی * مُحتاج می یُو، تو بی نیازی ( قربان تو که چاره سازی * محتاج منم، تو بی نیازی )

ای دِر هِمِه چی سِر از هیمه کی * بالاتِر و ووَودِر از هیمه کی  (ای در همه چیز از همه سر * بالا تر و بهتر از همه کس)

تا خُوی تویی هیچی کِم نَداری * سِر کِیفی و نَرمهَ غِم نَداری ( تا با توام هیچ کم ندارم * سر کیفم و ذره غم ندارم )

بی ویری تو سینهَ سِنگی سَردو * هِر چِند زینهَ، مِشتی دَردو ( بی یاد تو سینه سنگ سرد است* هرچند زند، پر ز درد است )

مِهری تو اِگه نَبو، هولاکی * خُوی لُطفی تُو از حوساب پاکی (مهر تو اگر نبود هلاکم * با لطف تو از حساب پاکم)

رَحمی تو اِگه نَیَه سوراغم * اَز کُنده گِرته خُشک باغم (رحم تو اگر نبود پیشم * از ریشه خشک گردد باغم)

نوروت وِ روم اِگِر نَتاوَه * پایی رَهی حَق شویوم کییاوه ( نورت تو اگر بر من نتابد * پای راه حق رفتنم کجا است)

در ذکری تو بینوا زونوو * دِر مونده و کَله پا زُومونو ( در ذکر تو بی نوا زبان است * در مانده و کله پا زمان است)

چَشمی گو شوادی خوب، کورو * فَهمی گو شواشینسا بَهورو (چشمی که باید ببیند کور است * فهمی که باید بشناسد نادان است)

پایی گو رَه شواشوی ، لِنگو * دَسی گو شوا گیرفت، تِنگو (پایی که باید راه برود لنگ است*دستی که باید بگیرد تنگ است)

حَرفی مییی وی یَسار گوش کِر * خُلقُم خوش و زِندیگیم خوش کِر (حرف من بی خانمان گوش کن*خلقم خوش و زندیگیم را خوش کن)

تِنگُم وَ نَهَل گو دس تِنگی * لِنگُم وَ نَهل گو لِنگی لِنگی (تنگم مگذار که دست تنگم*لنگم مگذار که لنگ لنگم)

لِنگی شوول و شُم نَیی ، داری * لِنگی تُمُ و تال نَیی، داری (محتاج غذا و شام نیستم، دارم*لنگ خوراکی ها نیستم، دارم)

دِل تنگی گو روزوگار تِنگو * پایی عَملُم ضَعیفو لِنگو ( دلم تنگ است که روزگار تنگ است*پای عملم ضعیف و لنگ است)

تَخصیری اِطاعَتی تو داری * اَشک اَز چَش واری واری واری قصیر اطاعت تو دارم* اشک از چشم می بارم می بارم می بارم)

هِر چی وِ دِلُم بُورات گِرته * یا یه رو شُوا وِه وات گرته (هر چیز به دلم برات می گردد*یا روزی باید به زبان بیاید)

اَز تِگ تا بالا خیبر تو داری * تو خوب زونی گو کردوگاری ( از زیر تا بالا تو آن را باخبری*تو خوب می دانی که تو کردگاری)

هِر چی تی پی یایه بو، عِینوش * هر چی گو عَیون نَیو، نَهوونوش (هرچیز خواستی عینش فراهم است* هر چیزی که آشکار نیست، پنهانش)

خوی واتی تو اَور بار دارَه * بی واتی تو،‌ تو هوا بوخارو (با اذن تو ابر بار دار است * بی اذن تو در هوا بخار است )

خوی واتی تو آسومون وارَه * بی وات تو اَور نا نَداره ( با اذن تو آسمان می بارد*بی اذن تو ابر نا ندارد)

خوی حُکمی تو سِنگ خاکی گِرته * از خاک، هیمِچی پاکی گِرته ( با حکم تو سنگ خاک گردد* از خاک همه چیز پاک گردد)

لَغزایه اگر گو در جَوونی * پام از سِری غِفلَت و نَدونی (لغزیده اگر در جوانی* پایم از سر غفلت و ندانی)

ویر خوی تاری تا خوشوم بو * تا زنده ای صداش بِر گُشُم بو (یاد خود می آورم تا شاد باشم* تا زنده ام صدایش در گوشم پر باشد)

صَی بار اِگِر گو پام ایلَغزَه * وَختی مینیه خویوش میبَشخه (صد بار اگر پایم لغزید * وقتی مرا می برد می بخشد)

 

بارش الطاف الهی2


«بغیح طصاویر در ادامه متلب!»

ادامه نوشته

بارش الطاف الهی

«بقیه تصاویر در ادامه مطلب»

ادامه نوشته

*رحلت جانگدازپیامبروشهادت غریبانه ی امام حسن مجتبی(ع)تسلیت باد.*

سلام، غریب تر از هر غریب!
سلام، مزار بی چراغ، تربت بی زایر، بهشت گمشده!
سلام، آتشفشان صبر، چشمان معصوم، بازوان مظلوم، زبان ستمدیده!
سلام، سینه شعله ور، جگر سوخته، پیکر تیرباران شده!
سلام، امام غریب من!

دلم به یاد تو امشب لبالب از شور است تو کیستی که حریمت چو کعبه مشهور است؟

*رحلت جانگدازپیامبر(ص)وشهادت غریبانه ی امام حسن مجتبی(ع)تسلیت باد.*

*******************************

ازکجای این مدینه سراغ تورانگیرم که هرکوچه،شمیم نفس توراگرفته؟ازکدام کوچه بگذرم که هوای غربت تو،هوایی اش نکرده باشد!؟به کدام حادثه بگریزم که ازمرثیه مظلومی تو،زمزمه ی آشفته وداغدارنداشته باشد.

با اينكه هُرِم كرامت دست‌هاي تو هنوز در اين كوچه‌ها، دل‌آدم را گرم مي‌كند، اما باز حكايت تو براي اين مردم پر از نشانه و آيست؛ پر از انگاره‌هاي ترديد و دو دلي است.

اين را هم به حتم، مثل خيلي‌چيزهاي ديگر از پدرت ـ ابوتراب ـ به ارث برده‌اي.
انگار در اين بيغوله‌هاي تاريك تاريخ‌نشينْ، كسي حرفي از آفتاب براي اين جماعت نزده است.
انگار كسي براي اوج، بالي به آسمان نگشوده و جرعه‌اي براي رفعِ عطشِ ديرينه‌اش، سراغ سرچشمه‌ها را نگرفته است. انگار اينجا جواب سؤال هر اقاقي، چيدن است.
چگونه است اينجا كه هر كه باشكوه‌تر است، خانه خاكي‌تري دارد و نام باشكوهش را نمي‌شود با صداي بلند، آواز داد و نمي‌شود از او بي‌واهمه حرف زد و گفته‌هاي نابش را ميان دايره حقيقت، به رخِ دروغ‌هاي ابن ابي‌سفياني كشيد؟!
و چرا نمي‌شود اينجا، ميان حق و باطل را ـ كه چه‌قدر دست بر گردن هم، به هم شبيه شده‌اند ـ فاصله انداخت، تا كسي صَلاح را براي اِصلاح، ننگ نداند و مبارزه مغلوبه و بي‌ثمر را، نشانه ترس؛ كه صلح و جنگ در مرام آفتاب، جز براي اعتلاي رسم خورشيد، معناي ديگري ندارد. حالا هر كه، هر چه مي‌خواهد درست بگويد و بي‌پايه ببافد.
حالا من مانده‌ام و اين مدينه، با اين كوچه‌هاي فاصله گرفته از آسمان، با اين غربتي كه زل‌زده در چشمان اين حرم بي‌گنبد و مناره؛ با ناله‌هاي سوزناكي كه از خاطره خانه‌هاي بني‌هاشم مي‌وزد.
دوباره داغي ديگر بر پيشاني پينه بسته‌اين شهر و ننگي بر دامن آلوده نفاق و اين پيكر فرزند ريحانه رسول است كه بي‌جان و مسموم، ميان حجره دربسته خيانت جعده، بر زمين نقش بسته و اين پاره‌هاي جگر آسمان است كه در ميان اين تشت، به بازگويي واقعه نشسته است.
بايد بروم... بايد بروم دوباره در بقيع دل انگار كسي دارد مرثيه غربت مجتبي‌(ع) را مي‌خواند... بروم تا دير نشده...

درخواست همکاری دروبسایت شهرتودشک.

درخواست همکاری

پیشنهاد همکاری

باسلام وعرض ادب واحترام خدمت تمامی دوستان وهمراهان وبسایت تودشک.

امسال دراین روزها هشتمین سال روزفعالیت وخدمت دراین وبسایت روپیش روداریم.درراستای هدف تنوع مطالب وارتقاء کیفیت تنها واولین رسانه ی شهرمان تودشک وبه روزبودن حداکثری مطالب،با افتخارازتمامی دوستان که مایل به همکاری وتهیه مطالب وخبربرای این وبسایت هستنددعوت به عمل می آیدتابادرج نشانی پست الکترونیک خود درقسمت نظرات به صورت خصوصی نام کاربری ورمزعبوردریافت نموده ودراین امرفرهنگی مارا همراهی نمایند.امیدواریم باهمکاری همه دوستان شاهد ارتقاء کمی وکیفی وبسایت جهت رضایت همراهان همیشگی وبسایت باشیم.موضوعات مطالب مدنظرکاملا،اختیاری بوده وپذیرای اخباروفایل های صوتی،تصویری وویدئویی دروبسایت تودشک هستیم.

باتشکر

نامه ای به یک دوست

داستان نامه ای از جبهه که در سال ۶۱ که بین دو دوست جناب آقای احمد باقری و مهندس اکبر اعتمادی نگاشته شده است. (روحشان شاد)

بنام الله

الا بذکر الله تطمئن القلوب "فقط به یاد خدا قلب ها آرامش میابد"

خدمت برادر و دوست عزیز سلام. رقیمه شریفه واصل و زیارت گردید خوشوقت شدم و امید دارم خداوند شما و خانواده و نور چشم را از جمیع بلیات محفوظ و زیر سایه خود سلامتی دائم عنایت نماید. حقیر حالم خوب و شکرلله سلامتی برقرار است. عزیز نامه تان به همراه چند نامه دیگر در مورخه هشتم شهریور ماه به دستم رسید. نامه وقتی رسید که ناصر و عباس به سنگر ما آمدند و آن ها نیز از سلامتی شما آگاه و خوشحال شدند. چند روز پیش اخوی حسین قدم رنجه فرمودند و از مسافت زیاد برای دیدار بچه ها به خط مقدم تیپ نجف اشرف آمدند حالشان خیلی خوب است. ایشان با چند نفر از بچه های یلانی در راه اسلام خدمت میکنند آنان در بیست پنج کیلومتری خونین شهر مستقر هستند. اخوی حسین گفتند هفته آینده به تودشک میروم و امکان دارد با رسیدن این نامه خود ایشان در تودشک تشریف داشته باشد. بهر حال دوست عزیز آرزو داشتم شما هم امکان این می بود که در جوار و با هم در یک سنگر با کفر صدامی بستیزیم من که مدت سی سالی که عمر کرده ام هیچ خدمتی به اسلام نکردم و در راه اسلام پای برنداشته ام امیداست با دعاهای شما و عیادات شما دوست عزیز عبادات من نیز خدا قبول کند و گناهان گذاشته را عفو نماید. اگر قسمت شد و حیاتی باقی ماند انشاال.... برای سال آینده برای بازسازی مناطق جنگی در جهاد با هم به این مناطق حرکت کنیم هرچند شما در پشت جبهه هر قدمی که برمیدارید و خدمت به خلق خدا می کنید خود عبادت است و در این باره فقط من می دانم که در این دو سال در شورا فعالیت های بسزایی داشته اید.

خداوند انشاال... پاداشی عظیم در این دنیا و دنیای جاوید بشما کرامت نماید.

خدمت خانواده و نور چشم سلام برسانید. خدمت ابویتان و والده سلام میرسانم.

خدمت تمام فامیل و دوستان بویژه عیاس سلام میرسانم.

از اینجا عباس و ناصر و حسن شفیعی و حسین حسینی سلام میرسانند.

به امید پیروزی حق علیه باطل و سلامتی امام امت

و به امید دیدار

دوست صمیمی من و شما اکبر مدلی

 

 

 

هفته بسیج

دیدار با امام جمعه محترم شهر تودشک به مناسبت هفته بسیج

 

به دنبال حسن 2

سلام

امیدوارم حال همراهان عزیز خوب و عزاداری همه عزیزان مورد توجه و عنایت قطب دایره امکان صاحب الزمان (عج) قرار گرفته باشه.

عزیزان همراه ما مستحضرند مطلبی با عنوان در  به دنبال حسن در 15 آذر ماه 1388 در این وبلاگ به نظر دوستان رسید. امروز خبری از طریق یکی از دوستان به بنده رسید و اونهم تقدیر از حسن و مطرح شدن ایشون در خبرگزاری های تابناک و مهر هستش. خودتون بخونید:

آشپز روستایی ایران را به دنیا معرفی کرد/ مرد آمریکایی با قصه های ایرانی نویسنده ای بزرگ شد
قصه های یک مرد روستایی ساده درباره شاهنامه، داستانهاي ملانصرالدين، لیلی و مجنون و آیین های ایرانی باعث شد نه تنها یک آمریکایی با انتشار این قصه ها به نویسنده ای بزرگ تبدیل شود، بلکه گردشگران خارجی زیادی هم با خواندن این کتاب ،ایران و جاذبه هایش را بشناسند و برای دیدن حسن و شنیدن قصه هایش به ایران سفر کنند.

به گزارش خبرنگار مهر، در سال 1960 میلادی یکی از خانواده های ایرلندی تبار و تبعه آمریکا به نام خانواده "وارد" برای انجام ماموریتی به عنوان مشاور شرکت نفت ایران به مدت 5 سال به تهران آمدند و در محله ولنجک زندگی کردند. آنها برای رتق و فتق امور خانه خود از فردی به نام حسن قاسمی خواستند تا به عنوان آشپز در این خانه به همراه همسر و فرزندان و مادرزنش زندگی کند. خانواده حسن و  خانواده آقای وارد در این مدت خیلی زود با هم آشنا و صمیمی شدند. حسن همیشه برای چهار پسر خانواده وارد قصه هایی از شاهنامه، آیین های ایرانی، آداب و رسوم، قصه های هزار و یک شب تعریف می کرد و کودکان آقای وارد هم که علاقه زیادی به این داستانها داشتند، آن را در ذهن می سپردند. ادبیاتی که حسن برای تعریف داستان استفاده می کرد را از خواندن قصه های ایرانی یاد گرفته بود و ناخواسته همان را به کودکان انتقال داده بود.

تا اینکه ماموریت پدر خانواده بعد از 5 سال تمام شد و در سال 1350 خانواده آقای وارد به کشورشان برگشتند تحولات دهه 50 و 60 شمسی انقلاب اسلامی و دفاع مقدس باعث شد تا این دو خانواده مدتها از هم بی خبر باشند. خانواده آقای وارد همیشه نگران خانواده حسن آن هم در جریان اتفاقات و تحولات ایران بودند و در این مدت هیچ وقت یاد و خاطره حسن و خانواده اش را از یاد نبردند.

خانواده آقای وارد تصمیم می گیرند همگی به دنبال حسن بروند و او را پیدا کنند منتها تنها اطلاعاتی که در اختیار داشتند، یک عکس قدیمی و نام زادگاهی بود که تلفظش را نیز درست نمی دانستند منطقه ای به نام " تودشک".

دیدار خانواده وارد با خانواده حسن پس از 29 سال

جستجو درباره حسن در اولین قدم از نقشه های هوایی اینترنتی بود تا جایی که بلاخره آنها را به روستایی نزدیک به اصفهان رساند. منتها زمانی که تصمیم گرفتند به این ایران بیایند اطرافیان آنها شرایط حاکم بر ایران پس از انقلاب اسلامی را برای آنها خطرناک جلوه داد و گفتند که ایران آمادگی پذیرش شما را به عنوان خانواده آمریکایی آن هم پس از بسته شدن سفارت ندارد. بلاخره آنها با پسرانی که هر کدام در کشوری مشغول به کار و فعالیت شده بودند، بر ترسشان غلبه کردند و از مرز بحرین به ایران آمدند آن هم تنها برای یافتن حسن.

دیدار پس از 29 سال دوری

در راه شنیدند که خانواده حسن پس از انقلاب فوت کرده اند اما در میانه راه و پس از اینکه از جستجو ناامید شده بودند؛ به اصرار مادر خانواده چند روز دیگری را نیز به جستجو ادامه دادند تا اینکه به صورت اتفاقی با نوه خانواده حسن آشنا شدند. در پی آن خورشید مادرزن حسن را در روستای تودشک یافتند که زنده و سرحال بود و حسن و فاطمه و فرزندانش را نیز در شهر اصفهان پس از 29 سال در ماه آوریل 1998 دیدند.

خانواده حسن قاسمی

تریس، پسر دوم خانواده آقای وارد تصمیم گرفت سفر خود را از آغاز تا پایان برای جستجوی حسن با هدف معرفی ایران و قصه هایی که از او شنیده بود را در کتابی با همین نام (Searching For Hasan ) منتشر کند و در این راه بازهم از اطلاعات حسن درباره داستان های ایرانی بهره برد تا اینکه انتشار این کتاب او را به یکی از نویسنده های بزرگ آمریکایی تبدیل کرد و کتابش یکی از پرفروش ترین کتاب های آمریکا شناخت شد که به 15 زبان زنده دنیا نیز به چاپ رسید و جایزه های زیادی در پی نوشتن این کتاب گرفت.

تریس در این کتاب که سال 2002 نوشته شده، آورده که " حسن، خانه‌دار و آشپز خانواده آقای "وارد" بود. دوست ايراني پسران مرد آمریکایی با چراغ كلمن پرنور سبيل‌هاي غرورآميز خود را به طرز خاصي تكان مي‌داد و با هيكلي قوي مثل پهلوان‌ها، با حركاتي سريع و چانه‌اي قوي كه به طرز نماياني پيش آمده بود، درحالي كه چشم‌هايش زير نور چراغ خيابان سوسو مي‌زد، با قدم‌هاي بلند حرکت می کرد. او از نجابت آرام هنرپيشه‌اي برخوردار بود كه براي ايفاي نقش خود وارد صحنه قصه گویی مي‌شد."

 

صویر کتابی که تریس آن را نوشت

تریس کتاب در جستجوی حسن را با آیین های چهارشنبه سوری و بازی های ایرانی شروع می کند و به قدری جاذبه های ایران را خواندنی توصیف می کند که بسیاری از گردشگران را برای مسافرت کردن در همان مکان هایی که خانواده "وارد" رفته و دیده اند را راغب می کند.

کتابی که راهنمای سفر گردشگران خارجی شده است

این کتاب سال 82 در ایران به زبان فارسی نیز چاپ شد اما به علت استقبال نشدن در ایران تجدید چاپ نشد درحالی که بسیاری از گردشگران خارجی از این کتاب را به همراه "لونلی پلانت" که کتابی در باب معرفی ایران است، به عنوان مرجع و راهنمای سفر با خود به ایران می آورند!

خانواده حسن در این مدت و پس از انتشار کتاب، میزبان بسیاری از گردشگران خارجی بودند که می خواستند در همان مسیری قدم بردارند که سالها پیش خانواده آقای وارد رفته بودند آنها ایران را با حسن شناخته بودند و برخی دیگر نیز محل کار حسن را که در هتل کوثر اصفهان بوده پیدا کرده و به خاطر شنیدن قصه هایش و برای اینکه در کنار او باشند، در آن هتل اقامت کرده بودند.

تریس وارد از آنجا که فروش خوب کتابش را مدیون حسن می دانست، بخشی از محل فروش کتاب و جوایزی که گرفته و در این مدت برایش کنار گذاشته بود را به حسن هدیه داد.

فاطمه و خورشید همسر و مادرزن حسن

اکنون در سال 1392 حسن 76 سال سن دارد و به همراه فاطمه 64 ساله اش و خورشید مادرزنش در اصفهان زندگی می کند. فاطمه فرشی را برای تریس بافته و قصد دارد آن را به او هدیه کند اما جای آقای وارد و همسرش از حدود سال 2006 در آمریکا خالی شده است با این حال همچنان تریس از حسن به عنوان بزرگتر خود و از ایران به عنوان وطنش یاد می کند.

قدردانی از مردی که ایران را به دنیا معرفی کرد
حسن قاسمی، آشپز ساده روستایی که مهربانی در حق کودکان یک خانواده آمریکایی و لحن قصه هایش باعث شد تا ایران و جاذبه هایش به جهان معرفی شود، توسط انجمن صنفی راهنمایان گردشگری تقدیر خواهد شد.

خبرگزاری مهر روز گذشته گزارشی را درباره حسن قاسمی، آشپز ساده روستایی از اهالی روستای تودشک استان اصفهان منتشر کرد که در دهه 50 شمسی، در خانه یکی از خانواده های ایرلندی تبار و تبعه آمریکا به نام خانواده "وارد" در تهران کار می کرد.

او در طی مدت 5 سال که هم خانه این خانواده شده بود، توانست با بیان خاطرات، آداب و رسوم و قصه های ایرانی ، این خانواده ایرلندی _ آمریکایی را با فرهنگ ایران آشنا و علاقه مند کند.

تا اینکه این خانواده از ایران مهاجرت کردند و پس از 29 سال دوری، برای یافتن حسن و خانواده اش دوباره به ایران آمدند. در این مدت قصه های ایرانی حسن با لحن داستان وارش توانست یکی از کودکان خانواده "وارد" را به نویسنده ای بزرگ تبدیل کند تا جایی که "تریس وارد" ماجرای آشنایی شان با حسن و سفرشان به ایران را برای جستجوی او در قالب کتابی با نام Searching For Hassan منتشر کرد و این کتاب به یکی از پر فروش ترین کتاب های گردشگری درباره ایران تبدیل شد و نه تنها جوایز زیادی برد بلکه به 15 زبان زنده دنیا نیز منتشر شد.

"وارد" در بخشی از این کتاب آورده است  " هر داستانی که به وسیله حسن بازگو می شد، ما نیز همزمان، جغرافیای و آدم های قصه آن را در ذهن خود مجسم می کردیم."

معروف شدن این کتاب و حسن به جایی رسید که گردشگران زیادی Searching For Hassan را به عنوان راهنمای سفر با خود به ایران می آوردند و بسیاری دیگر به قصد دیدن حسن و شنیدن قصه هایش راهی ایران می شدند.

یافتن حسن توسط انجمن راهنمایان گردشگری

در جستجوی حسن نه تنها توسط خانواده "وارد" بلکه توسط اعضای انجمن صنفی راهنمایان گردشگری نیز انجام شد. تا جایی که مدتی پیش آرش نورآقایی، پایه گذار انجمن صنفی راهنمایان گردشگری ایران نیز برای یافتن او به روستای تودشک رفت و در نهایت توانست با همکاری میثم امامی که او هم از راهنمایان گردشگری اهل همین روستاست، خانواده حسن را پیدا کند.

اکنون قرار است که برای حسن قاسمی، مراسم بزرگداشتی برگزار شود چرا که وی توانسته با مهربانی خود و بیان قصه های ایرانی، گردشگران خارجی زیادی را با ایران آشنا کند.


فاطمه همسر حسن و فرشی که برای "وارد" بافته

نورآقایی در این باره به خبرنگار مهر می گوید: فاطمه همسر حسن، فرشی  را بافته که می خواهد آن را به "تریس وارد" نویسنده کتاب " Searching For Hassan" هدیه کند. به همین دلیل قصد داریم تا خانواده حسن را برای اهدای این فرش به "تریس" راهی ایتالیا کنیم چرا که اکنون تریس در ایتالیا اقامت دارد.

کتاب Searching For Hassan در ایران تجدید چاپ می شود

این پژوهشگر حوزه گردشگری انتشار دوباره کتاب "در جستجوی حسن" را یکی دیگر از اهدافش می داند و می گوید: این کتاب مدتهاست که  در ایران تجدید چاپ نشده به همین علت می خواهیم دوباره این کتاب به زبان فارسی چاپ شود.

او همچنین قصد دارد تا از "وارد" برای آمدن به ایران و سخنرانی در محافل ادبی و گردشگری ایران دعوت کند. چرا که او در کتابش به خوبی توانسته به معرفی شهرها، راه ها، روستاها، جاذبه های فرهنگی، طبیعی ایران بپردازد.

در جستجوی حسن در تودشک

در جستجوی حسن در خبرگزاری مهر

خبر تقدیر از حسن در خبرگزاری مهر

قدردانی از حسن در تابناک

منبع تصاویر:http://nooraghayee.com

بازسازی و مطرح سازی داستان به دنبال حسن:وبلاگ شخصی آقای نورآگاهی

 

 خبر ساخت فیلمی توسط کامبوزیا پرتویی به نام : در جستجوی حسن